تبليغاتX
وقتی یک دیوانه وبلاگ نویس می شود...


وقتی یک دیوانه وبلاگ نویس می شود...

این یک وبلاگ عاشقانه نیست! فقط دفتریه برای ثبت چرندیات!

از همه ی دوستای گلم عذر میخوام.... ببخشید کامپیوترم مشکل داره.... فعلا نمی تونم جواب نظرات خوبتونو بدم. در اولین فرصت پیش همه تون میام.... برام دعا کنین... راستی قضیه ی عشق و اینا رو بی خیال شین.... خبری نیست( خدا رو شکر!) همه چی این جا هست جز عشق...  من در کل تنهام!
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 11:3 توسط sepide| |

یه حدسایی، یه فکرایی، یه حس هایی.... خلاصه این روزا همه چیز با هم قاطی شده... زندگی، وهم، خيال، مرگ، عشق، .... . بديش اينه كه خودمم قاطيشون شدم.... تشخيص هركدومشون كار سختيه! مخصوصا آخريش... هرچه قدر از عشق مي ترسم، بيشتر در معرض ابتلا قرار مي گيرم... از آنفولانزاي خوكي بدتره! اميدوارم هيچ وقت هيچكي به اين مرض مبتلا نشه! نكنه دارم عاشق مي شم؟؟؟ بلا به دور!

* ترس شادمهر رو حتما گوش بدين....

** love story از taylor swift هنوز در اوجه.... اينم متنش :

We were both young when I first saw you
I close my eyes
And the flashback starts
I'm standing there
On a balcony in summer air

See the lights
See the party, the ball gowns
I see you make your way through the crowd
And say hello, little did I know

That you were Romeo, you were throwing pebbles
And my daddy said stay away from Juliet
And I was crying on the staircase
Begging you please don't go, and I said

Romeo take me somewhere we can be alone
I'll be waiting all there's left to do is run
You'll be the prince and I'll be the princess
It's a love story baby just say yes

So I sneak out to the garden to see you
We keep quiet 'cause we're dead if they knew
So close your eyes
Escape this town for a little while

'Cause you were Romeo, I was a scarlet letter
And my daddy said stay away from Juliet
But you were everything to me
I was begging you please don't go and I said

Romeo take me somewhere we can be alone
I'll be waiting all there's left to do is run
You'll be the prince and I'll be the princess
It's a love story baby just say yes

Romeo save me, they try to tell me how to feel
This love is difficult, but it's real
Don't be afraid, we'll make it out of this mess
It's a love story baby just say yes
Oh oh

I got tired of waiting
Wondering if you were ever coming around
My faith in you is fading
When I met you on the outskirts of town, and I said

Romeo save me I've been feeling so alone
I keep waiting for you but you never come
Is this in my head? I don't know what to think
He knelt to the ground and pulled out a ring

And said, marry me Juliet
You'll never have to be alone
I love you and that's all I really know
I talked to your dad, go pick out a white dress
It's a love story baby just say yes

Oh, oh, oh, oh
'Cause we were both young when I first saw you

سايه هاي خيالم ريشه دوانيده اند، در عادت گوش سپردن به لالايي قدم هايت، اينجايم من، ايستاده در متن زمان.

فاصله گرفتن از آدمهايي که دوستشان داريم بي فايده است زمان به زودي نشان خواهد داد که جانشيني براي آنها نيست!

لحظه ها تمام لحظه ها زیباست فقط تو باید پذیرنده باشی و آماده تسلیم تمام لحظه ها سرشار از نعمت است فقط تو باید توانایی دیده داشته باشی!!!!!

نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم... تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد و لغزشهاي گذشته را توشه راه خرد سازيم! نمي توانيم آينده را پيش بيني کنيم... تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر آنچه نيکوست و باور کنيم که چنين خواهد شد! مي توان روزي را زندگي کرد، دم را غنيمت شمريم و همواره در جستجو, تا بهتر و نيکوتر باشيم!

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 21:47 توسط sepide| |

اون قدر از خودم دور شدم که دیگه خودمو نمی شناسم.... یه غریبه!!!! خودمو باور ندارم.... عجیبه... کارایی که می کنم متعلق به من نیست... متعلق به یکیه به اسم من ولی نه شخصیت من... شخصیت من له شده.... خورد شده.... نابود شده! شخصیت من................!!! شده بعضی از کارای کسی رو تمجید کنی؟؟؟ بعضی وقتا پشت کسی غیبت کنی؟؟؟ من این قدر  از خودم دورم که پشت سر خودم غیبت میکنم... گاهی که با خود واقعیم خلوت می کنم می شینم  کارای خود مجازیمو بررسی می کنم... من دیوونه ام!

 

مشکل ممکن است آن طور که ما همیشه فکر مى‌کنیم در دیگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد!

کودکی در خیابان به آسمان نگاه می کرد و می رفت ، کودک به آسمان نگاه می کرد و می خندید. نظر من را به خود جلب کرد ، چرا به آسمان نگاه می کند؟ و کودک همچنان به آسمان نگاه می کرد و می رفت و از ته دل می خندید. من هم به بالای سرم نگاه کردم چیزی جز آسمان تیره و کثیف نبود ، حتی یک ابر! دوباره به کودک نگاه کردم او ایستاده بود و اینبار به من می نگریست ، از من پرسید ، زیباست نه؟ گفتم : آسمان را می گویی؟ گفت : نه گفتم : آخر چیز دیگری نیست که زیباهم باشد! گفت : می دونستم توهم مثل باقی نمی بینی .... و دوباره با سری بالا و چهره ای خندان به راه افتاد...

 

همیشه زندگی اینطوری بوده : که برای آرزوهام گودالی کندم و چالشون کردم و روش سنگ لحد گذاشتم و نوشتم : به یاد رویایی که یک بار می شد برآورده بشه ولی هرگز نشد. به یاد رویایی که برای همیشه اینجا خواهد خوابید...

نوشتن من از سر زخمی است کهنه... فراموش شده ام در میان خاکستر شعله ور در میان تاریکی و دنیا تنها توهم را نقش می کند! هیچ چیز دیگر حقیقت نام ندارد!

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 2:4 توسط sepide| |

درس، درس، درس ..... خدایا حالم خیلی خوب شده بود... اما چرا دوباره؟؟؟؟ خدایا چرا این قدر حالم بد شد دوباره؟؟؟

اصلا حوصله ی آپ کردن ندارم.... بهتره حرف نزنم.... همون متنایی که میذارم از سر این وبلاگ زیادیه... اصلا حرفای من به چه دردی میخوره؟ هوم؟ همه ش چرت و پرت! دیشب یه تیمارستان برای دیوونه های تحصیل کرده پیدا کردم. قصد دارم در اولین فرصت یه سری بهش بزنم....

راستی دارم یه تحقیقی درباره ی همجنس بازا می کنم.... لطفا و خواهشا هرکس اطلاعاتی داره برام کامنت بذاره!

زندگی عرصه يکتای هنرمندی ماست


هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود


صحنه پيوسته بجاست


خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

 به مرگ فکر کن...

 جهان اسیر زمانست، پس نخواهد ماند

 

   زمانه میرود و پیش و پس نخواهد ماند
 

  نفس کشیدنت از مرگ میدهد خبرت
 

   اگر به سینه بیاید نفس، نخواهد ماند
 

  به عقل فکر کنم یا به زندگی یا عشق؟
 

  به هر چه فکر کنی، جز هوس نخواهد ماند

 به مرگ فکر کن آن لحظۀ پر از شوقی
 

  که این پرنده اسیر قفس نخواهد ماند
 

  ببند بار سفر را که وقت ماندن نیست
 

  قطار منتظر هیچ کس نخواهد ماند . . .

دردهای من

 جامه نیستند تا ز تن در اورم

  "چامه و چکامه " نیستند

 تا به رشته ی سخن درآورم

  نعره نیستند

                                 تا ز "نای جان" بر آورم

 دردهای من نگفتنی

 دردهای من نهفتنی است

 دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

 درد مردم زمانه است

 مردمی که چین پوستینشان

 مردمی که رنگ روی آستینشان

 مردمی که نام هایشان

 جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                                      درد می کند

 من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده ی سرودنم

                                                   درد می کند

 انحنای روح من

 شانه های خسته ی غرور من

 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

 کتف گریه های بی بهانه ام

 بازوان حس شاعرانه ام

                                               زخم خورده است

 دردهای پوستی کجا؟

 درد دوستی کجا؟

  این سماجت عجیب

 پافشاری شگفت درد هاست

 درد های آشنا

 دردهای بومی غریب

 دردهای خانگی

 دردهای کهنه ی لجوج

 اولین قلم

 حرف حرف درد را

                                در دلم نوشته است

 دست سرنوشت

  خون درد را

                   با گلم سرشته است

 پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

 درد

 رنگ و بوی غنچه ی دل است

 پس چگونه من

 رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

 دفتر مرا

 دست درد می زند ورق

 شعر تازه ی مرا

 درد گفته است

                          درد هم شنفته است

  پس در این میانه من

 از چه حرف می زنم؟

 درد٬ حرف نیست

 درد٬ نام دیگر من است

                                           من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 1:24 توسط sepide| |

من اومدم..... لطفا منو ببخشين چون ديگه نمي تونم تند تند جواب نظراتتون رو بدم. هر وقت كه تونستم جواب ميدم، همين كه آپ مي كنم خيليه..... اين روزا خيلي بهترم... خيلي! نمي دونم چرا، ولي يه حسي بهم ميگه روزهاي دگري در راه است....... يا شايد هم اميد واهي؟؟؟؟؟!!!!

انگار مدتي است که احساس مي‌کنم


خاکستري ‌تر از دو، سه سال گذشته‌ام


احساس مي‌کنم که کمي دير است


ديگر نمي‌توانم


هر وقت خواستم


در بيست سالگي متولد شوم


انگار


فرصت براي حادثه


                          از دست رفته‌ است


از ما گذشته است که کاري کنيم


کاري که ديگران نتوانند

 

فرصت براي حرف زياد است


اما


اما اگر گريسته باشي ...


آه ...


مردن چقدر حوصله مي‌خواهد


بي آنکه در سراسر عمرت


يک روز، يک نفس


بي حس مرگ زيسته باشي!

 

انگار اين سال‌ها که مي‌گذرد


چندان که لازم است


                             ديوانه نيستم


احساس مي‌کنم که پس از مرگ


                                               عاقبت


يک روز


          ديوانه مي‌شوم!

 

شايد براي حادثه بايد


گاهي کمي عجيب‌تر از اين


                                       باشم

 

با اين همه تفاوت


احساس مي‌کنم که کمي بي‌تفاوتي


                                                      بد نيست


حس مي‌کنم که انگار


نامم کمي کج است


و نام خانوادگي‌ام، نيز


از اين هواي سربي


                            خسته است


امضاي تازه‌ي من


                         ديگر


امضاي روزهاي دبستان نيست


اي کاش


آن نام را دوباره


                     پيدا کنم


اي کاش


آن کوچه را دوباره ببينم


آنجا که ناگهان


يک روز نام کوچکم از دستم


                                        افتاد


و لابه‌لاي خاطره‌ها گم شد


آنجا که


يک کودک غريبه


با چشم‌هاي کودکي من نشسته است

 

از دور


لبخند او چقدر شبيه من است!

 

آه، اي شباهت دور!


اي چشم‌هاي مغرور!


اين روزها که جرأت ديوانگي کم است


بگذار باز هم به تو برگردم!


بگذار دست کم


گاهي تو را به خواب ببينم!


بگذار در خيال تو باشم


بگذار ...


           بگذريم!

 

اين روزها


خيلي براي گريه دلم تنگ است!

 

قيصر امين پور 

دوباره تبت داره نفسمو مي گيره... دوباره هوا داره بوي عطر تو ميده.... اين خونه بي تو طاقت زندگي نداره.... حتي نفس هام تورو به ياد من مياره... (برداشت بد نشه، عاشق نشدم!)


نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 21:4 توسط sepide| |


Design By : Night Skin