و این منم

زنی که چشمانم  بر همه ی دنیا بسته ست

در آستانه ی پریدن، فریاد را کشیدن!

روبه رویم دریست که تا باز شدنش،

سیگارهایم را نخ به نخ تمام میکنم

آری این منم، گره خورده به انتهای شب

لبانم طعم گس زن بودن میدهند

و ناجی بی جان تنی که منم، سالهاست فراموشم شده

می دانم... می دانم...

در باز خواهد شد

در من زنی خواهد رویید،

که بوسه هایش طعم خون جگر معشوق هایش را میدهند

در من زنی خواهی دید،

 

که سرود دسته جمعی سکوت را، زیباتر از قبل می خوانَد.

 

س.ق

+ نوشته شد در  سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 22:40  توسط !3p  | 

   این روزها که می گذرد، جذابم. گوشه ای نشسته ام، عینک خز شده ی دور مشکی ِ گنده ام را هم پوشیده ام، و به خیل آدم هایی نگاه می کنم که جذبم شده اند. گاهی از سر بیکاری، رژ لبم را تمدید می کنم، به چشم هایم خیره می شوم و عمیقا حس می کنم زیبا هستند، و در انتها دندان هایم را چک می کنم. آن وقت است که دستم را از زیر چانه ام جابه جا کرده، سیگارم را آتش زده و به دقت محو شعرهایی میشوم که برایم می خوانَد. تمام که شد، "بسیار عالی" همیشگی را به عنوان پاداش با لب های قهوه ای-قرمزم، نثارش می کنم و بعد می روم که بمیرم.

   این روزها که می گذرد، جذابم. با این همه، عمیقا می خواهم که در یکی از همین روزها بمیرم. صبح که بیدار شدم و در پوشیدن لباس مورد نظرم شک کردم، ظهر که با کفش های تق تقی و کیف مهندسی ام، در خیابان ها از کافه ای به کافه ای دیگر تمجید شنیدم، شب که در میان حجم اس ام اس هایم گم شده و پریشان و خواب آلود به نظر رسیدم، یا هر لحظه ی تخمی دیگری، میخواهم که بمیرم.

   این روزها که می گذرد، جذابم. می گوید دوستم دارد و خیلی هم. می گوید دوستم دارد، اما از خیلی اش مطمئن نیست. می گوید عاشقم شده. می گوید زندگی برایش غیرممکن شده و دست بردار هم نیست. من اما می خواهم بمیرم.

   همچنان می گذرد و من جذابم. زیباتر شده ام، یا این گونه به نظر می رسد. عینکِ آفتابی ِ مشکی ام را از چشم هایم برمی دارم؛ چشم هایم را که می بیند، مکثی می کند، آهی می کشد و بعد صحبتش را ادامه می دهد. من لبخندی می زنم از سر خودپسندی و لج درآوری، عن بازی ام را در می آورم، و او "دوشیزه ی مزلفه ی تخس تخم جن" می خوانَدَم. دلم قنج می رود. خوشحالم که بلد است بفهمد چه قدر متفاوتم. و باز می خواهم که در همان لحظه بمیرم.

   خیل عظیمی از ذکور اطرافم را مثل آهنربا کشیده ام دورم و فقط می خواهم که بمیرم. خشک و سردم. هوایم، هوای زمستان های کویر است. هر روز جلوی آینه می ایستم و به چشم هایم سرمه می کشم و انگار قرار نیست یخم آب شود. برف روی زندگی ام نشسته، من هم با لباسی قرمز که از خنکی دارد خفه ام می کند، نشسته ام وسط برف ها، موهایم را دور انگشتانم می پیچم، بر بادشان می دهم، و منتظرم که بمیرم.

+ نوشته شد در  پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 22:57  توسط !3p  | 

 

اون قدَر زیبایی، که هرکس دختر شاه پریون صدات نکنه، از خر کمتره!

+ نوشته شد در  جمعه 22 فروردین1393ساعت 15:11  توسط !3p  | 

  

   آیا من آن فراری نیستم، آن بی سامان ِ بی آشیان، آن هیولای بری از هدف و آرامش؟ -هرچه هست، هیولایی ست دوست داشتنی: زیبا، با استعداد و آکنده از شوق زندگی، آتشین خو، پر احساس، سر به هوا و غمگین. خلاصه ی کلام، به مفهوم محبت انگیز کلمه خل.


+ نوشته شد در  دوشنبه 18 فروردین1393ساعت 0:22  توسط !3p  | 

فردایش را که یادت هست چه شد؟ نیامدی. باز هم زیر قولت زدی.

قرص ها را از جیب کیفم برداشتی، انداختی دور. من هم مثل این ها که یک نفر از وسوسه ی خودکشی و شرم  ِ نداشتن  ِجرأت ِعملی کردن ِ آن نجاتش داده، سرت داد می کشیدم که چرا قرص ها را انداختی دور. و بعد وصیت نامه ام را هم نشانت ندادم البته، ولی مادرم زحمت دور انداختنش را کشید.

وصیت نامه واژه ی دردناکی شده برایم. همین الانش هم که در موردش حرف می زنم، همچینی چیزی درونم تیر می کشد. سخت است که آدم وصیت نامه بنویسد. اما سخت تر است که وصیت نامه بخوانَد. آن هم اگر بحث ملک و املاک و ارث در میان نباشد.

بعد کم کم نجاتم دادی، و یک روز که آمدی خانه مان، توافق کردیم که همدیگر را ببوسیم. تا جایی که می شد دندان هایمان را سابیدیم، مادر را هم توجیه کردیم که مسواک زدن بین  ِ روز انسان را سر  ِحال می آورد. و بعد، خب، ترجیح دادیم جایی تاریک برویم و کار اولین بوسه ی من را بسازی. تجربه ی مزخرفی بود حقیقتا.

عاشق شده بودی و من همه ی تلاشم را داشتم می کردم. آن موقع ها همه ی همّ و غمم همین عشق جنابعالی بود به گمانم. در نقش یک داف ِسرُ زبان دار رفتم که مخ عشقت را بزنم، ببینم پا می دهد یا نه. هیچ وقت بهت نگفتم، اما طرف هم نخ هایی می داد. چند روز بعدش لو رفتیم که بعله، من دوست تو هستم و خیلی مفتضحانه داشتیم امتحانش می کردیم. بعد هم که تو رفتی پیشش، و او اولین بوسه ات را دو دستی گذاشت روی لب هایت. دستش هم درد نکند.

فردایش را که یادت هست؟ نیامدی. زنگ زدی که بدو بیا on شو، که اتفاقات مهمی افتاده و نیاز دارم باهات حرف بزنم. آمدم و داشتی از ذوق می مردی. همین طور که تعریف می کردی، گریه می کردم. نه این که قصه ات خیلی تراژیک باشدها، من کسخل بودم.

بعدش من هم یکی را پیدا کردم، به صورت احمقانه ای عاشقش شدم، و قرار گذاشتیم که این دو سال آخر را توپ بخوانیم که تهران قبول شویم و برویم پیش آن دو مَلنگ دیگر. از همان قرارهایی که هیچ وقت محقق نشد. من دیگر حالم از طرفم به هم می خورد، و تو هم دیگر خسته شده بودی از ملال عشق تقریبا یک طرفه؛ به قول خارجی ها get over کردی.

چه شد که این ها را گفتم؟ آها! فردایش! فردایش که یادت هست چه شد؟ دیگر خیلی دوست نبودیم. رفته بودی با یک عنی به نام الف دوست شده بودی، و هی خانه ی هم دیگر می خوابیدید. راستش را یگو؛ او را هم بوسیدی؟

نتایج کنکور که آمد، با الف پا شدید رفتید تهران. حاضر شدی یک رشته ی بی مزه را بخوانی، اما تهران باشی. می دانی چرا؟ باز عاشق شده بودی.

من اما تنها پا شدم آمدم شیراز. آن قدَر تنها، که گاهی دلم حتی برای آن الف ات تنگ می شد.

من اینجا خوبم. خوب که... خوبم. اما جرأت ندارم اس ام اس کنم برایت که تو آن جا چطوری؟ شاید چون ازت بدم می آید. شاید چون احساس می کنم تو خائنی. به همه ی رفاقتمان خیانت کردی و این ها. به هر حال، صفحه ی آن رَپر  ِ گور به گوری را که  می بینم، هی یادت می کنم. بعد هم که امینم shuffleوار توی گوشم می خواند coz somethings just dont change، آهنگ را عوض میکنم که یاد تُوی ِ عوضی نیفتم. اگر لجت را در می آورد بگویم که هی marlboro و kent و camel میکشم. دیگر هم فراموشت کرده ام. فردا هم می روم دوباره از آن قرص ها می خرم، میگذارم توی جیب کیفم. اگر خیلی رفیقی، بیا و بیندازشان دور. نیامدی هم نیامدی. یادت مگر نیست؟ تو آدم  ِ نیامدنی.

+ نوشته شد در  یکشنبه 3 فروردین1393ساعت 4:7  توسط !3p  | 

 

 


 

هدایت عزیز؛

   برای من نوزده سال و ده ماه و چند روزی طول کشید تا بفهمم در زندگی زخم هایی هست. زخم هایی که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورند و می تراشند. زخم هایی که عمیقند و تنهایی ای که انسان را به گا می دهد.

هدایت عزیز؛

   این روزها که می گذرد، زندگی گهی را تجربه می کنم. آن قدَر که جمله ی معروفت، به درد نشان دادن عمق زخم هایم نمی خورد. امیدی نیست و همه چیز لنگ در هواست. کتاب هایی می خوانم، فیلم هایی می بینم و آهنگ هایی گوش می دهم. گاهی اگر روزگار بگذارد، درسی می خوانم. نمی دانم اگر در آستانه ی بیست سالگی بودی، و فکر می کردی دیگر توان جلو آمدن نداری، هم چنان چهل سال طول می کشید خودت را خلاص کنی یا نه. نمی دانم در آستانه ی بیست سالگی، پروانه ها را می دیدی یا نه. گل های شمعدانی را خوب تماشا می کردی یا نه. شاید هم از همان اول تصمیم گرفتی یک پوچ نامه بنویسی و بروی. اما من، نه بلدم پوچ نامه بنویسم و نه لذتی از تماشای پروانه ها می برم. من در عمق یک شهر غریب نشسته ام سیگار می کشم و خودم را نابود می کنم.

هدایت عزیز؛

   حتما the fountain را ندیده ای. اگر دیده باشی هم که چه بهتر. ایشان یک فیلمی هستند که در آن بنده ی خدا کون خودش را پاره می کند برای نجات معشوقش، و در این راه خیلی چیزهای عجیب غریب دیگر هم می فهمد. حالا ما نیز کون خودمان را پاره کردیم برای نجات خود ِ اَبطَئوسَش، این وسط کلی چیز دیگر هم بارمان شد. فهمیدیم که دنیا چه قدر تخمیست و همه ی کسانی که بلنگو دستشان می گیرند و داد می زنند دروغ نمی گویند و این مزخرفات مشابه، از همه کم تر ابایی از دروغ گفتن دارند مثلا. همین یکیش خود من هم هست. اگر الان بیایند بهم بگویند فکر می کنی ارزشش را  دارد؟ به دروغ حاضر می شوم بگویم دارد. در صورتی که ته دلم فحش های آبداری نثار شخص شخصیم می کنم که تو ریده ای دگر، طرف اگر حیوان  بی خردی هم بود الان حرف هایت را فهمیده بود، بیا خودت را خر نکن، بیا دست بر دار. ولی من دقیقا مثل همان شخصیت اصلی fountain ِ گور به گوری، پایم را توی یک کفش کرده ام که من زنده اش می کنم. حالا بگذریم.

هدایت عزیز؛

   نمی دانم شیراز هم آمده ای با نه، من که اگر بهم بگویند بزرگترین اشتباه زندگی ام چه بوده، قطعا می گویم پایم میشکست شیراز نمیامدم. واللا! این جا عن  ِ عن است. از خیابان های تخماتیکش گرفته، تا مردم مزخرف دیوسش. این هم از دانشگاهش که شیره ی زندگی ات را تا قطره ی آخرش می خواهند؛ شوخی هم ندارند.

هدایت عزیز؛ 

   من دلم می خواهد برگردم به گذشته، و همان سپینودی شوم که همه چیز به تخم نداشته اش بود. خب؟ تو هم در این راه طاقت فرسا کمکم بنما. دستت هم درد نکند.

   

+ نوشته شد در  جمعه 16 اسفند1392ساعت 12:4  توسط !3p  |