تبليغاتX
در جست و جوي زمان از دست رفته

اگر من الان خيلي عصباني ام به خاطر آزموني كه دادم و تمام شد، يا خيلي اميدوارم براي 75 روز آينده، يا اين كه بالاخره فهميده ام چه ميخواهم از اين كنكور كوفتي و حالا هم هنوز خيلي دير نيست، همه، بهانه هايي ست براي آمدن به اين جا، نوشتن هرچه كه در لحظه به ذهنم مي آيد و پاچه گيري اساسي از بقيه، بدون رعايت موازين اخلاقي.

بعد يك سري افراد هستند، نمي فهمند وبلاگ يعني چه اصلا! فرق وال فيس بوكشان با كامنت داني وبلاگشان را كلا نمي فهمند. دختره ي بوق (!) ‌‍[متأسفانه كيس هاي مشابه همه دخترند؛ نمي دانم چرا] كامنت داني وبلاگش را كرده صفحه ي چت شخصي! اگر كم شانس باشيد و روزي از روزهاي خدا، بخواهيد چيزي از كامنت داني بعضي ها بخوانيد، بايد 4 چنگولي موهاي سرتان را بكشيد، يك جيغ بنفش هم كنارش. مثلا 200 تا كامنت چپانده توي كامنت داني اش، با 4 نفر پاي ثابت چت، گفت و گو هاي خاله زنكه اي، هر كامنت يك بوس آبدار، هر كدام چهارتا شكلك شيش در هشت، قربان صدقه ي هم مي روند، كه نگو! بعد هم مي گويند خوب است ديگر، اين همه كامنت، حتما يك چيز به درد بخوري نوشته ايم اينجا، حتما ما هم شده ايم يك وبلاگ نويس حرفه اي! بايد يكي مثل بنده پيدا شود، يقه شان را بگيرد، بگويد: "هله اي دختر ابله؛ من و شما كو تا وبلاگ نويس شويم آخر؟!"

دلم هواي قديم ها را ميكند يهو. خب خيلي ها ميدانند كه اگر رابطه ام را با كسي قطع كنم، ديگر همه چيز تمام شده. اما خيلي وقت ها شده كه دلم خواسته يك نفر خاص باشد، بنشينيم چرند ببافيم، ولي بعد ديگر برود؛ نچسبد، يا اصلا همان اول قبول كند كه بيايد. مثل اينكه توي خواب يك نفر را ببيني، حرف بزنيد، بعد هم برويد پي كارتان. انگار كه فقط "شام سنگين خوردي". الان هم دلم هواي خيلي ها را كرده، يكيشان هست كه حتي بدم مي آيد ازش، در حالت معمول، نميخواهم اسمش جلويم سبز شود،ولي خب من كه "حالت معمول" ندارم الان.

لعنتي! هروقت من از نرمال بودن خارج ميشوم، اين هوا كردن ها هم سر و كله شان پيدا مي شود.

يك دوستي داشتم، بست فرندز فور اور بوديم خير سرمان. راهمان جدا شد، من خواستم حداقل اين يك سال را بخوانم، دوست گرامي نخواست. كاش الان بود.

يك دختر همسايه داشتيم، كه البته خودش پريد از دستم، من باعث و باني اش نبودم، ازدواج كرد. كاش بود الان.

يك استاد ميان سالي بود، از اين استادهاي دانشگاه. بچه تر كه بوديم ايميل رد و بدل ميكرديم تا اينكه ول كردم و رفتم. كاش بود الان.

يك دوست نيمچه - نويسنده داشتم. آدم باحالي بود. ولي خب من به اندازه ي او باحال نبودم متأسفانه. پرش دادم. كاش بود الان.

يك معلم فرانسه اي داشتم... كاش بود الان.

يك مشاوري داشتم. ماه بود (البته نه از نوع شب چهارده اش). خسته شدم از حرف هاي تكراري اش. كاش بود الان.

يك دوستي داشتم. خوش مي گذرانديم با هم يعني. خرمگس قديمي كه بوي صفحه هاي كاهي اش هوش از سر مي برد، يادگاري اش بود برايم. پرش دادم. كاش بود الان.

يك دوست وبلاگي خوب داشتم. عاشق مرگ. پر از افكار ناب. پر از پوچي هاي خالص. پر داد همه را. رفته كه رفته. كاش بود الان.

يك خرگوش داشتم... روحش شاد. [قشنگيش اين جاست كه هروقت اسم خرگوش مياد اين قلبم همچين فشار قبري رو حس ميكنه رو خودش كه... دلم همين خرگوشه رو از همه بيشتر ميخواد الان. دلم بچه مو ميخواد. ..... . . . ...  :) :) ]


تاريخچه ي زندگي كوفتي ام را دارم مي نويسم انگار. استاپ دختر جان. استاپ.


نعمتي ست وبلاگ شخصي. حتي همين متروكه اي كه من دارم. مثل سرويس هاي بهداشتي، آرامش ميدهد به آدم. حتي اگر توي اش، چيزهاي خوبي خالي نكرده باشي.


پ.ن: احتمال اينكه از گذاشتن اين نوشته مثل سگ پشيمان شوم، 80 درصد تخمين زده ميشود.

پ.ن: تا شروع زندگيم، 75 روز مونده. "من فقط مشق هايم را مي نويسم".


+ نوشته شد در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 21:50  توسط !3p  | 

     

   

                                                  Happy New Year 3pi            

    پ.ن: شده مثل تقويم مناسبت هاي سال اين جا. :)

    پ.ن: چيزي به نظرم نمي رسه براي عنوان. خوابم مياد. عنوان لازم نداره اصن.

    پ.ن: يه سال نشد كه من نزديك تحويل سال دلم نگرفته باشه. اه! لعنتي.

    پ.ن: خب، سال مهمي رو شروع ميكنيم 3pi خانوم. كمربندا بسته.

                                                  

+ نوشته شد در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 4:24  توسط !3p  | 

 

   هدف از گذاشتن اين پست هاي خُنك ِ لوس: بعضي اتفاق ها بايد ثبت شوند؛ چه دفتر و برگه اي بهتر از وبلاگ ِ عزيزتر از جان ِ آدم خب؟

 

   خب؛ آخرين چهارشنبه ي ۱۳۹۰ هم دارد مي آيد. اين جا پر است از سر و صداي ترقه. بعد، آدم كه مي نشيند حسرت بخورد، مي فهمد كه قدرت خدا هيچ سالي به اين پرشوري مراسم ترقه افكني انجام نمي شده در اين محله! از هر طرف صداي بوممممممممبي نيست كه شنيده نشود! ‌‌‌‌‍[ آدم ياد فيلم هاي ۸ سال دفاع مقدس مي افتد؛ واللا!‍]

   دينگ و دينگ اس ام اسي ست كه مي آيد: از روي آتيش بپر آتيش پاره، نه نپر، دلت آتيشي، سرت آتيشي، همه جات آتيشي، آتيش آتيش آتيش...

                          

            به خودت كه مي آيي مي بيني ۳ ماه مانده؛ فقط ۳ ماه مانده كه اين كابوس روز و شبت تمام شود. بعد- به قول يك دوست - مثل پروانه، از پيله بيرون مي آيي و زندگي بهتري مي سازي!

   همين شوق "فقط سه ماه" مي شود چهارشنبه سوري ات! همين "فقط سه ماه" مي شود زردي رويت؛ مي شود چيزي كه به ازاي سرخي به آتش مي دهي كه برود.

 

سه شنبه؛ ۲۳ اسفند يك هزار و سي صد و نود [!]

۷-۸ شب

 

+ نوشته شد در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 23:40  توسط !3p  | 

 

.Thank you Mr. Farhadi; Thanks a lot

 

+ نوشته شد در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 18:58  توسط !3p  | 


   بلاگفا ميگويد تا به حال 190 پست نوشته ام اين جا؛ 3 سال شده.

   نه؛ 3 سال نشده، 2 سال و 11 ماه شده و اين پست، سخت ترين پستي ست كه اين جا مي نويسم. در اين مدت، وبلاگم عزيزترين و مهم ترين بخش زندگي ام بوده. اما گاهي چيزهايي در زندگي آدم پيدا مي شوند، كه مهم ترند، كه بايد برايشان حتي وبلاگت را فدا كني. كنكور هم از همان چيزهاست.

   هيچ وقت فكر نميكردم چيزي مانند كنكور، بخواهد من را از اين صفحه و از اين نوشتن ها جدا كند. چه آن وقت ها كه اسم اينجا "وقتي يك ديوانه وبلاگ نويس مي شود" بود، چه وقتي اسمش را گذاشتم "در جست و جوي زمان از دست رفته" كه هنوز نيافتمش. چه آن وقت ها كه پس زمينه ي اينجا مشكي بود و نوشته ها سفيد؛ چه حالا كه پس زمينه سفيد است ولي نوشته ها... همه سياه!

   اما كنكور هم مانند خود من، به شدت غيرمنتظره عمل ميكند. رسيدم به جايي كه مي بينم غول كنكور يك چماق سنگين آماده كرده بالاي سرم، منتظر است كه هي ضربه وارد كند. در چنين وضعيتي، چاره اي ندارم جز اينكه ترك كنم اين خانه ي دومي كه عاشق عوض كردن قاب عكس ها و دكوراسيونش بوده ام و هستم. شايد اين سخت ترين ترك ِ زندگي ام باشد؛ شايد!

   نوحه سرايي و گريه و اين ها فايده اي ندارد البته؛ تجربه به من ثابت كرده كه موقع ترك چيزها و حتي آدم ها، هرچه سريعتر عمل كني، هرچه كمتر لفتش بدهي، ضربه ي كمتري ميخوري. هم خودت، هم طرف مقابل.

   اينجا را نمي بندم، چون اطمينان دارم 9 ماه بعد، مثل مادري كه تازه فارغ شده از باري كه در شكمش بوده، به زندگي و اينجا بر ميگردم. ادامه ميدهم راهي را كه آمده ام. شايد حتي با نفسي تازه تر، هوش و حواسي جمع تر، تجربه اي بيشتر. اينجا خيلي ها همراهم بوده اند هميشه. چيزي كه يك وبلاگ نويس ميتواند آرزو كند، اين است كه خواننده ي ثابت داشته باشد؛ از اين ها كه فرقي برايشان نميكند كامنت برايشان بگذاري يا نگذاري، كامنتشان را براي خود ِ وبلاگت ميگذارند، نه براي پر شدن كامنت داني وبلاگشان؛ از اين ها كه نوشته هايت را براي خود ِ نوشته هايت مي خواهند، نه براي خوانده شدن نوشته هايشان. من به آرزويم رسيده ام. دوست داشتم از تك تك كساني كه نظرهايشان، قسمتي از زندگي ام شده، خداحافظي كنم؛ اما نميشود. فقط مي توانم براي همه، آرزوي داشتن دلي شاد كنم و بگويم چه قدر متأسفم كه خيلي وقت ها كامنت هايشان را بي جواب گذاشته ام، كمتر سر زده ام يا هرچي.

   خب ديگر دارم لفتش ميدهم، دارد اين خداحافظي لعنتي خيلي سخت ميشود، دارد اين گلوله هاي بي رنگ شور، امانم را مي برد. مواظب وبلاگ هايتان باشيد. نگذاريد گرد و خاك بگيرند. خوب فكر كنيد و زياد بخوانيد.


"ما برفتیم و عکس ما برجاست .... گردش روزگار، برعکس‏ست"


سپينود (3pi)

2 مهر 1390



+ نوشته شد در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:6  توسط !3p  | 


تو اون كوه بلندي

كه سرتاپا غروره

كشيده سر به خورشيد

غريب و بي عبوره

تو تنها تكيه گاهي

براي خستگي هام

تو ميدوني چي ميگم

تو گوش ميدي به حرفام...


خانوم گوگوش- 12:50


+ نوشته شد در  جمعه 25 شهریور1390ساعت 0:52  توسط !3p  |