فکرشو نمیکردم که بعد از اون تعطیلاتی که بابا و مامانم قهر کردن و سال تحویل سه نصفه شب بود، بابام نبود و من و مامانم نشسته بودیم "ماهی ها عاشق نمیشن/میشن" رو نگاه میکردیم، بازم تعطیلاتی به اون اندازه بد رو تجربه کنم.

   مشهد شهر آرزوها بود اما، دیگه نیست. الان فقط یه مامان مونده برام اینجا.

   گور بابای خیابونای محشرش... یه نخ کنت لطفن.

+ نوشته شد در  چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 2:22  توسط !3p  | 

 

کوچه مان پر از درخت های نارنج است.

   عجیب است که چطور تمامی تصوراتت درباره ی چیزی عوض می شود.  قبل ترها، خانه عبارت بود از یک عمارت دو طبقه، که در کوچه پس کوچه های خیابانش پنهان شده بود. درخت نداشت، اما درخت های همسایه های کناری، شاخ و برگهاشان را به دیوار های ما تکیه می دادند، و همینطور که زیر آفتاب مشهد لم داده بودند، به دخترکی نگاه می کردند که همیشه منتظر خواب ظهرگاهی اهالی دیگر خانه بود، تا زندگی کند؛ آن طور که دلش می خواهد.

   حالا اما حیاطمان از درخت و باغچه، چیزی کم ندارد. یک عمارت خوشگل چهار طبقه رو به روی در حیاط سبز شده، که با چهار- پنج پله، خودش را از قلمروی آن جدا می کند. جدیدترین ساکنان خانه هم، که ما باشیم، دوست داشتنی و شاداب به نظر می رسند؛ کوچ کرده به شیراز.

   شنبه تا سه شنبه را با کلاس های مختلف پر می کنم؛ دیگر خوابگاهی نیست و همه چیز امن و امان است. از بیرون که می آیم، اسپری را روی خودم خالی نمی کنم؛ هزار جور مسئله برای کشیدن یک نخ سیگار ندارم؛ با کسی دعوا ندارم، و کسی نمی گوید بالای چشمم ابروست. خلاصه هزار جور آرامش هست ولی علف ها قرار بود سبزتر باشند. کوچه مان اما پر از درخت های نارنج است.

   بعد از دو ترم مرخصی متوالی، خودم را همان جا پیدا کرده ام که ترم اول دانشگاه بودم. آدم ها را نمی شناسم، اما مطمئنم از هیچ کدام چیزی کم ندارم. سرعت راه رفتنم زیاد است و به محض تمام شدن کلاس، ناپدید می شوم. هندزفری از گوش هایم کنده نمی شود. خودم را تنها یافته ام، میان انبوهی از سایه هایی که امیدوار بودم بتوانم میانشان هم صحبتی پیدا کنم.

   به هر حال که زندگی روی غلتک افتاده، دارد قل می خورد. سعی دارم مسیرش را کنترل کنم، اما همه چیز خیلی سریع جلو می رود، من هم دنبالش دوان. و فریادی از دورها که "مسیرت غلطه، داری اشتباه میری".

کوچه مان بوی نارنج می دهد.

 

+ نوشته شد در  چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 12:16  توسط !3p  | 

 

و این منم

زنی که چشمانم  بر همه ی دنیا بسته ست

در آستانه ی پریدن، فریاد را کشیدن!

روبه رویم دریست که تا باز شدنش،

سیگارهایم را نخ به نخ تمام میکنم

آری این منم، گره خورده به انتهای شب

لبانم طعم گس زن بودن میدهند

و ناجی بی جان تنی که منم، سالهاست فراموشم شده

می دانم... می دانم...

در باز خواهد شد

در من زنی خواهد رویید،

که بوسه هایش طعم خون جگر معشوق هایش را میدهند

در من زنی خواهی دید،

 

که سرود دسته جمعی سکوت را، زیباتر از قبل می خوانَد.

 

س.ق

+ نوشته شد در  سه شنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 22:40  توسط !3p  | 

   این روزها که می گذرد، جذابم. گوشه ای نشسته ام، عینک خز شده ی دور مشکی ِ گنده ام را هم پوشیده ام، و به خیل آدم هایی نگاه می کنم که جذبم شده اند. گاهی از سر بیکاری، رژ لبم را تمدید می کنم، به چشم هایم خیره می شوم و عمیقا حس می کنم زیبا هستند، و در انتها دندان هایم را چک می کنم. آن وقت است که دستم را از زیر چانه ام جابه جا کرده، سیگارم را آتش زده و به دقت محو شعرهایی میشوم که برایم می خوانَد. تمام که شد، "بسیار عالی" همیشگی را به عنوان پاداش با لب های قهوه ای-قرمزم، نثارش می کنم و بعد می روم که بمیرم.

   این روزها که می گذرد، جذابم. با این همه، عمیقا می خواهم که در یکی از همین روزها بمیرم. صبح که بیدار شدم و در پوشیدن لباس مورد نظرم شک کردم، ظهر که با کفش های تق تقی و کیف مهندسی ام، در خیابان ها از کافه ای به کافه ای دیگر تمجید شنیدم، شب که در میان حجم اس ام اس هایم گم شده و پریشان و خواب آلود به نظر رسیدم، یا هر لحظه ی تخمی دیگری، میخواهم که بمیرم.

   این روزها که می گذرد، جذابم. می گوید دوستم دارد و خیلی هم. می گوید دوستم دارد، اما از خیلی اش مطمئن نیست. می گوید عاشقم شده. می گوید زندگی برایش غیرممکن شده و دست بردار هم نیست. من اما می خواهم بمیرم.

   همچنان می گذرد و من جذابم. زیباتر شده ام، یا این گونه به نظر می رسد. عینکِ آفتابی ِ مشکی ام را از چشم هایم برمی دارم؛ چشم هایم را که می بیند، مکثی می کند، آهی می کشد و بعد صحبتش را ادامه می دهد. من لبخندی می زنم از سر خودپسندی و لج درآوری، عن بازی ام را در می آورم، و او "دوشیزه ی مزلفه ی تخس تخم جن" می خوانَدَم. دلم قنج می رود. خوشحالم که بلد است بفهمد چه قدر متفاوتم. و باز می خواهم که در همان لحظه بمیرم.

   خیل عظیمی از ذکور اطرافم را مثل آهنربا کشیده ام دورم و فقط می خواهم که بمیرم. خشک و سردم. هوایم، هوای زمستان های کویر است. هر روز جلوی آینه می ایستم و به چشم هایم سرمه می کشم و انگار قرار نیست یخم آب شود. برف روی زندگی ام نشسته، من هم با لباسی قرمز که از خنکی دارد خفه ام می کند، نشسته ام وسط برف ها، موهایم را دور انگشتانم می پیچم، بر بادشان می دهم، و منتظرم که بمیرم.

+ نوشته شد در  پنجشنبه ۲۸ فروردین۱۳۹۳ساعت 22:57  توسط !3p  | 

 

اون قدَر زیبایی، که هرکس دختر شاه پریون صدات نکنه، از خر کمتره!

+ نوشته شد در  جمعه ۲۲ فروردین۱۳۹۳ساعت 15:11  توسط !3p  | 

  

   آیا من آن فراری نیستم، آن بی سامان ِ بی آشیان، آن هیولای بری از هدف و آرامش؟ -هرچه هست، هیولایی ست دوست داشتنی: زیبا، با استعداد و آکنده از شوق زندگی، آتشین خو، پر احساس، سر به هوا و غمگین. خلاصه ی کلام، به مفهوم محبت انگیز کلمه خل.


+ نوشته شد در  دوشنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۳ساعت 0:22  توسط !3p  |